X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مرتبه
تاریخ : پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389

تاجر ثروتمندی قاطری داشت که در اثر مواظبت زیاد غلامان خیلی چاق شده بود و تاجر این قاطر را موقعی سوار می شد که به مسافرت های دور می رفت. روزی قاطر را پیش نعل بند بردند تا نعلش را عوض کند. ولی حیوان نگذاشت که به پاهایش نعل بزنند و چند نفر را هم لگد زد. تاجر که خیلی قاطرش را دوست داشت قصه را برای دوستش گفت. دوستش گفت: ناراحتی ندارد. دوست تاجر با همراهی او به طویله ای رفتند که الاغی در آنجا بود که از فرط بارکشی خسته و پیر شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگی داشت می مرد. به دستور دوست تاجر غلام ها الاغ را به دکان نعل بندی بردند که قاطر آنجا بود. دوست تاجر پیش رفت و الاغ را به قاطر که از فیس و افاده می خواست پر در بیاورد شان داد و گفت: به پدرت احترام بگذار مگر تو پدرت را نمی شناسی؟ قاطر که از دیدن چنین پدری و شناختن او خجالت کشیده بود، سرش را پایین انداخت و گذاشت نعلش کنند.




طبقه بندی:
ارسال توسط ---

قالب وبلاگ