X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 3 مهر‌ماه سال 1390



کریمخان زند هر روز در ارگ شاهی می نشست و برای رسیدگی به مشکلات و شکایات مردم آنها را به حضور می پذیرفت. روزی مردی را به دربار آوردند که ...

روزی مردی را به دربار آوردند که تا چشمش به کریمخان افتاد شروع کرد به گریستن. طوری که نمی توانست صحبت کند. بعد از اینکه او را آرام کردند مورد دلجویی شاه قرار گرفت و کریمخان از خواسته اش پرسید. مرد گفت: «من از مادر نابینا متولد شدم و ساها با وضع اسفباری زندگی کردم تا اینکه روزی خود را به زیارت آرامگاه پدر شما رساندم و متوسل به مرقد مصهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آن قدر گریستم که به خواب عمیقی فرو رفتم. در خواب پدر شما را دیدم که به سراغم آمد و دستی به چشمانم کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! وقتی بیدار شدم خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد!» مرد که انتظار صله و هدیه شداشت، با تعجب دید کریمخان خشمگین شده و دستور داد که دژخینم بیاید و چشمانش را درآورد. پس از اینکه با وساطت درباریان وکیل الرعایا از این کار منصرف شد، رو به مرد چاپلوس کرد و گفت: «مردک پردسوخته! پدرم تا وقتی زنده بود در گردنه بید سطخ خر می دزدید. وقتی شاه شدم عده ای متملق برای خوشایند من و از روی چاپلوسی برایش آرامگاه ساختند. اکنون تو دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند چشمانت را در آمی وردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پرفروغ بگیری!»




طبقه بندی:
ارسال توسط ---

قالب وبلاگ