X
تبلیغات
رایتل

مرتبه
تاریخ : پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389

جنبش حقوق زنان در اواخر قرن هجدهم آغاز شد و همچنان برای دستیابی به برابری کامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی میان زن و مرد مبارزه می کند. فمنیستها در این عقیده با یکدیگر اتفاق نظر دارند که در جامعه جایگاه زنان و مردان با هم برابر نیست و جامعه به گونه ای شکل گرفته است تا مردان از آسیبهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی وارد شده به زنان سود برند. با این حال فمنیستها با استفاده از نظرات گوناگون به بیان علل این نابرابریها پرداخته و راههای گوناگی را برای اصلاح آنها توصیه کرده اند. تغییرات جغرافیایی و تاریخی مشخصی در ماهیت جنبش فمنیسم وجود دارد.

از نظر تاریخی می توان تفکر و فعالیتهای فمینیستی را به دو موج تقسیم کرد. موج اول، که در حدود سال 1800 آغاز شد و تا سال 1930 ادامه یافت، عمدتاً در پی دستیابی به حقوق برابر بین زن و مرد بود. در موج دوم، که در اواخر سال 1960 آغاز شد،  مبارزه برای دستیابی به برابری همچنان ادامه یافت، ولی در عین حال رشته ای از نظریات و رویکردها شکل گرفت که بر تفاوت میان زن و مرد تأکید داشت و توجه همگان را به نیازهای ویژه زنان جلب می کرد.
باورهای سنتی در مورد زنان

شواهد باستان شناسی به دست آمده در اروپا و خاورمیانه حاکی از آنند که مردم در تمدنهای عصر سنگ الهه ها را می پرستیدند، واین تمدنها زن سالار بودند ـ  یعنی نظامی اجتماعی که در آن زنان در رأس امور قرار دارند. اما نخستین گزارشات مکتوب، بیانگر چیرگی فرهنگهای مرد سالار بر این تمدنهاست؛ فرهنگهایی که در آنها خدایان مذکر ستایش می شدند و مردان رهبران سیاسی، مذهبی و نظامی، و زنان تحت سلطه آنان بودند. در زمان یونان و روم باستان و در اوایل دوره مسیحیت، زنان ازصحنه اجتماع کنار زده می شدند و از قدرت کمتری نسبت به مردان برخوردار بودند. برای نمونه، فیلسوف یونانی ارسطو، در کتاب سیاست خود به این بحث می پردازد که زنان پایین تر از مردانند، و باید تحت فرمان آنان باشند. سنت پاول (Saint Paul) به زنان مسیحی می گوید که از شوهران خود اطاعت کنند و در کلیسا سخن نگویند.
 
در اغلب جوامع، در طول بخش اعظم هزاره دوم، زنان از حق مالکیت، تحصیلات، و جایگاه حقوقی محروم بودند. آنان در صورت تأهل تحت سلطه همسرانشان، و در غیر اینصورت تحت سلطه پدران یا دیگر خویشاوندان مذکر خود بودند. با این وجود، نمونه هایی از زنان استثنایی وجود دارد که در زندگی خود و در نوشته هایشان به مبارزه با نظامهای مردسالار پرداختند. به عنوان نمونه، هیلدگارد (Hildegard)، مادر روحانی آلمانی، اهلِ بینجن (Bingen)، قدرت رهبران مرد کلیسا را تکذیب کرد و  کریستین دی پیزن (Christine de Pisan)، نویسنده و درباری ایتالیایی، در دفاع از زنان تفسیرهایی از کتاب مقدس نوشت که باورهای مردسالارانه به ارث رسیده در مسیحیت را زیر سؤال می برد. تا پایان قرن هفدهم، شماری از زنان نویسنده، همچون ماری استل (Mary Astell) در انگلستان، خواهان بهبود در وضعیت تحصیلی زنان شدند.


موج اول

عقاید فمینستی به نحو محسوسی در اواخر قرن هجدهم شروع به شکل گیری کرد، اگرچه واژه فمنیسم تا اواخر قرن نوزدهم به کار نرفت. نخستین شکل فمینیسم در پی دستیابی به حقوق برابر میان زن و مرد بود: یعنی جایگاه برابر به عنوان شهروند در زندگی اجتماعی و تا حدودی جایگاه حقوقی برابر در خانه. این عقاید واکنشی بود به انقلاب امریکا (1783-1775) و انقلاب فرانسه (1799-1789) ، که هردو مبلغ ارزشهایی چون آزادی و برابری بودند. فمینیستها در فرانسه، در دفاع از عقاید خود اینگونه استدلال می کردند که ارزشهایِ انقلابیِ آزادی، برابری و برادری باید شامل حال همه شوند. در همان زمان، فعالانِ حقوق زنان در امریکا، خواهان توسعه اصول بیانیه آزادیخواهانه امریکا، از جمله حقوق شهروندی و حق مالکیت، در خصوص زنان شدند.

در انگلستان، ماری ول استونکرفت (Mary Wollstonecraft)، بیانیه ای در استیفای حقوق زنان (1792) نوشت. او در این نوشته خواهان برابری و شرایط تحصیلی بهتر برای زنان شد و برای نخستین بار از نظام اجتماعی که زنان را به جایگاهی پایین تر تنزل میداد، قاطعانه انتقاد کرد. در اوایل قرن نوزدهم، گروه کوچکی از زنان طبقه متوسط جامعه در انگلستان رفته رفته خواهان وضعیت تحصیلی بهتر، بهبود در وضعیت حقوقی و قانونی (به ویژه در مورد ازدواج)، فرصتهای شغلی و حق رأی شدند. فیلسوفی به نام جان استوارت میل (John Stuart Mill)، نگارنده کتاب اعتراض زنان(1869)، کتابی که آن را تا حدی تحت تأثیر همسرش، هریت تیلور (Harriet Taylor) نوشت، جنبش فمنیستی مدافع حقوق برابررا از نظر تئوریک توجیه کرد.

مبارزه برای دستیابی به حقوق برابر برای زنان، از سال 1850 به بعد روی بدست آوردن حق رأی، معروف به حق رأی زنان، متمرکز شد. در ایالات متحده، سوزان بی. انتونی (Susan B. Anthony) و الیزابت کدی استنتون (Elizabeth Cady Stanton) مبارزه برای دستیابی به حق رأی زنان را رهبری کردند. جنبش حق رأی در نیوزلند، اتحاد جماهیر شوروی، آلمان، لهستان، اتریش و سوئد نیز شکل گرفت.

مقارن با اواخرقرن نوزدهم، شاخه دیگری از تفکرفمینیستی ظهور کرد که نگرشهای اجتماعی نسبت به زنان را زیر سؤال می برد. این نگرشها در تصاویر ترسیم شده از زنان در ادبیات و اشکال دیگر هنرو قوانین اجتماعی حاکم بر رفتار زنان، تجلی می یافت. تا پایان قرن بیستم، رسانه های گروهی در امریکای شمالی و اروپا، از تصویر «زن روز» پر شده بود. این زن نه تنها با مطالبه کردن حقوق شهروندی برابر، بلکه با به مبارزه طلبیدن هنجارهای اجتماعی و انتخاب شیوه زندگی و لباسهای شخصی خود، به مبارزه با مردسالاری برخواسته بود.

فمنیستها تا سال 1920، رفته رفته توجه خود را از مسئله تساوی میان زن و مرد معطوف به مسایلی کردند که عمدتاً مربوط به زنان بود. برای نمونه، آنان خواهان شرایط رفاهی بهتر برای مادران و کودکان شدند. این مسایل در موج دوم فمینیسم، قوت بیشتری می گیرند.


موج دوم

نخستین نیروی محرک برای آنچه موج دوم فمینیسم نام گرفته، از جنبش حقوق شهروندی و اعتراضات ضد جنگ که در سال 1960 در امریکای شمالی پدیدار شد و از جنبش اعتراضات اجتماعی در اروپا و استرالیا و اقیانوسیه، نشأت گرفت. جنبش آزادیخواهانه زنان، که در ایالات متحده آغاز شد، دغدغه های آزادیخواهانه و حق طلبانه برای برابری میان زن و مرد را با مطالبه حق هر زن برای تعیین هویت و نیاز جنسی خویش تلفیق کرد. هفت مطالبه جنبش که بین سالهای 1970 و 1978 تعیین شده بود، نمایانگر این دو رشته ایدئولوژی بود. این مطالبات متشکل بود از دستمزد مساوی؛ شرایط تحصیلی و فرصتهای شغلی برابر؛ استقلال از نظر مالی و حقوقی؛ مراقبت 24 ساعته رایگان از کودکان؛ آزادی در جلوگیری از بارداری، و سقط جنین طبق میل و اراده؛ حق هر زن در تعیین نیازهای جنسی خود و پایان دادن به تبعیض علیه زنان هم جنس باز؛ و رهایی از خشونت و اجبار جنسی.

عقیده محوری در موج دوم فمینیسم این است که معضلات شخصی منشاء سیاسی دارند ـ یعنی هر زن وقتیکه جدای از دیگران است مورد ظلم و ستم واقع نمی شود، بلکه این مسئله ناشی از نظامهای سیاسی و اجتماعی گسترده تر است. نوشته های فیلسوف فرانسوی سیمون دی بور (Simone de Beauvoir) و فمنیست امریکایی، کیت میلت (Kate Millett) تاثیرفراوانی بر این ایدئولوژی گذاشت، زیرا آنها توجه همگان را به شیوه هایی جلب کردند که از طریق آنها، درست همان ساختار جامعه غربی موجب مورد ظلم و ستم قرار گرفتن زنان می شد. خانم دی بور در کتاب جنس دوم(1949)، به این بحث می پردازد که فرهنگ غربی به مردان به چشم افرادی طبیعی و به زنان به چشم نقص و نابهنجاری(جنس ثانوی) نظر می افکند.، او همچنین خواهان درک طبیعت خاص زنان شد. کیت میلت در کتاب سیاست جنسی (1970)، توجه همگان را به شیوع مردسالاری و راههای تقویت آن از طریق خانواده و فرهنگ، مخصوصاً در ادبیات، جلب کرد. شناخت ماهیت شایع مردسالاری عقیده فمینیستی خواهری جهانی را قوت بخشید ـ که طبق آن زنان از هر فرهنگی و با هر پیشینه ای درد مشترکی دارند.

موج دوم فمینیسم بر تفاوتهای جسمی و روانی میان زن و مرد تأکید داشت. برخی فمینیستها از روانکاوی گذشته، به ویژه نظرات زیگموند فروید (Sigmund Freud) به دلیل فرض این مطلب که تمام افراد مانند مردان هستند و یا باید باشند، انتقاد می کردند. آنها به شیوه هایی روی آوردند که طبق آنها برداشت از یک زن مبتنی برطبیعت خاص جسم زنانه و نقش او در تولید مثل و وضع حمل بود. در فرانسه، هلن سیکسس (Helen Cixous) و لوس   ارگاری (Luce Irigaray)، نظریه پردازان فمنیست، به بررسی راههای کسب دانش از دیدگاه جسم زنانه پرداختند، از جمله عقیدة اکریچر فمنین (ecriture feminine) (نگارش زنان)، که از دیدگاهی زنانه به تاریخ نظر می افکند. این شاخه فمینیسم، که با نام فمینیسم فرهنگی یا بنیانگرا شناخته شد، روی تفاوتهایی که به عقیده آنان عامل برتری زنان بر مردان است، متمرکز شد، و فرهنگ زنانه را ترویج می کرد. در نظر بسیاری که در جهت کاهش دادن تأکید بر تولید مثل در زندگی زنان تلاش می کردند، این امر به منزله گامی به عقب تلقی شد. مخالفان این نظریه آن را به دلیل اصالت گرا بودن، مورد انتقاد قرار می دادند ـ یعنی برای تنزل دادن زن به یک جسم، و  تصوراینکه همه زنان یکسان هستند. بحث و جدل ها بر سر این عقاید جبرگرایانه که زنان همیشه موظف به مراقبت و پرورش کودکان هستند و اینکه تهاجمی بودن مردان ذاتی است، ادامه می یابد.
یکی از شاخه های نیرومند فمینیسم، به راههای تحت کنترل و اطاعت درآوردن جسم زنان توسط مردان می پردازد. برای نمونه، مری دلی (Mary Daly) محقق امریکایی، در کتاب اکولوژی زنانه(1979) به این بحث می پردازد که نظام مردسالاری با استفاده از خشونت برای سرکوب قدرت و نیازهای جنسی زنان، آنان را به ناهم جنس گرایی وامی دارد. فمنیستها اینگونه استدلال می کنند که خشونت در خانه و خشونت جنسی، حوادثی جدا از یکدیگر نیستند، بلکه نقشی اساسی در به اطاعت درآوردن زنان توسط نظام مردسالاری دارند. فمینیستها، به ویژه آندریا دورکین (Andrea Dworkin) امریکایی، در نوشته های خود با قاطعیت به مخالفت با تصاویر و نوشته ها و ابزار ***ی به عنوان وسیله ای در دست نظام مردسالاری برای بهره کشی از جسم زنان و برانگیختن خشونت علیه آنان می پردازند. در پاسخ به این تهدیدها، فمینیستها از حقوق قانونی زنان نسبت به جسم خود، از جمله اهمیت داشتن حق انتخاب در مادر بودن، حمایت کردند. همچنین آنها به روشهایی نظر کردند که طبق آنها، به جای آنکه زنان از مادری به عنوان وسیله ای برای ایجاد دوباره نظام مردسالاری استفاده کنند، از آن به عنوان منبع قدرت و راهی برای تحت تأثیر قراردادن نسلهای آینده بهره برند. به ویژه، برخی فمینیستها از اشکال گوناگونی از تربیت فرزند، مانند مادران مجرد، و یا دارای روابط هم جنس گرایانه، حمایت کرده اند.




طبقه بندی:
ارسال توسط ---

قالب وبلاگ